تبليغاتX
:: آرام جان ::  

بی تو یابن العسکری آرام جان گم کرده ایم



 

مختصری از امیر هوشنگ ابتهاج(ه.الف.سایه)

اميرهوشنگ ابتهاج (هـ. الف. سايه) شاعر و اديب
- متولد ۱۳۰۶ رشت
- پايان تحصيلات متوسطه در زادگاه
- چاپ اولين مجموعه اشعار با نام "نخستين نغمه ها" در رشت ۱۳۲۵ كه در قالب شعر كلاسيك بود
- انتشار مجموعه "سراب" نخستين تجربه در زمينه شعر نو ۱۳۳۰ انتشارات صفى على شاه
- انتشار اولين مجموعه از سياه مشق دربرگيرنده شعرهاى ۲۵ تا ۲۹
- انتشار مجموعه "شبگير" ۱۳۳۲ نشر توس و زوار
- انتشار مجموعه "زمين" ۱۳۳۴ انتشارات نيل
- "چند برگ از يلدا" مجموعه شعر، تهران ۱۳۳۴
- "يادگار خون سرو" ۱۳۶۰
- انتشار مجموعه "سياه مشق" ۱ و ۲ و ۳ شامل مجموعه غزليات، رباعى ها، مثنوى ها، دوبيتى و قطعه

- سرودن ترانه هاى جاويدانى همچون "تو اى پرى كجايى" با صداى قوامى و ديگران
- انتشار مجموعه "آينه در آينه" گزيده اشعار به انتخاب دكترمحمدرضا شفيعى كدكنى ۱۳۶۹ كه تاكنون از چاپ دهم نيز گذشته است
.
-
تصحيح ديوان حافظ با نام "حافظ به سعى سايه" كه از معتبرترين تصحيحات ديوان خواجه است.

گفتن از ابتهاج ، چون گفتن از حافظ مرد راه می خواهد .اما این روزها چنان در« سیاه مشقش»  غرق شده ام که نمی توانم از پست مطلبی درباره او هرچند مختصر و کوتاه بگذرم!پس در اندک نوشته های دیگران این گونه می یابمش:


درباره شعر گفته اند كه بايد انعكاس صداى روزانه باشد. سايه اى از واقعيت بنمايد و فراتر از زمان و زمانه خود پيش برود. دراين تعريف مسلماً شعر شعراى بسيارى از دوران معاصر گنجانده مى شود. با اين همه اما در ميان نام هاى ريز و درشتى كه در صد سال اخير سنگ بزرگ شعر را به پيش كشانده اند، نام هايى هستندكه هم عوام مى شناسندشان و هم خواص. هوشنگ ابتهاج يا به قول خودش (ه- .ا.سايه) در اين ميان شايد زبان زدترين و سرشناس ترين شاعر دوران ما باشد. كسى كه بزرگان ادب و ادبيات اورا "حافظ زمانه" ناميده اند.

 شايد بتوان مدعى شد كه درميان تمام قالب هاى شعر فارسى، ارادت ابتهاج به غزل بيش از ساير قالب هاست. چه غزل ازمنظر او بامفاهيم بلندى كه ايرانى جماعت قرن ها با آن زيسته است و با آن نفس كشيده از قبيل عشق و رندى و قلندرى و ملامت ومرگ آگاهى و... در آميخته است .

باید گفت يكى از دلايل مراجعه بسيار هنرمندان و موسيقيدانان و موسيقى شناسان به اشعار ابتهاج، روح موسيقيايى نهفته در اشعار اوست.

ابتهاج پيش از آنكه شاعر باشد اهل موسيقى است  و به همين علت اغلب اشعارش در موسيقى غرق هستند :

دراين سراى بى كسى، كسى به در نمى زند ‎/ به دشت پر ملال ما پرنده پر نمى زند ‎/ يكى ز شب گرفتگان چراغ بر نمى كند‎/ كسى به كوچه سار شب در سحر نمى زند‎/ نشسته ام در انتظار اين غبار بى سوار‎/ دريغ كز شبى چنين سپيده سر نمى زند‎/ دل خراب من دگر خرابتر نمى شود‎/ كه خنجر غمت از اين خرابتر نمى زند

سايه در قالب غزل شاعرى شناخته شده و محبوب است كه خوب مى داند چه گونه از واژه ها وتركيبات در اين قالب استفاده كند. او شعرهاى ماندگار بسيارى هم در قالب تازه و شعر نو سروده است. درون مايه هاى حسى شعر او در بسيارى از موارد با مضامين اجتماعى پيوند خورده است. يكى از نمونه هاى خوبى كه دغدغه هاى اجتماعى شعر سايه را نشان مى دهد، شعر "كاروان" است كه هنوز خيلى از بزرگترهاى مان جوانهاى دهه سى و چهل، آن را از حفظ مى خوانند:
ديريست گاليا!‎/درگوش من فسانه دلدادگى مخوان!‎/ديگر زمن ترانه شوريدگى مخواه!‎/دير است گاليا! به ره افتاده كاروان.‎/عشق من و تو؟... آه‎/اين هم حكايتى است‎/اما، درين زمانه كه درمانده هركسى‎/از بهر نان شب‎/ديگر براى عشق و حكايت مجال نيست.‎/...
درواقع ابتهاج يكى از مطرح ترين و بهترين شعر سرايان معاصر است كه گرچه در قالب هاى كلاسيك در قله نشسته است اما در زمينه هاى مختلف شعر نو نيمايى نيز اشعارى والا و توانا سروده است. سايه يك نو انديش غزل سراست و دراين راه و روال، در بين معاصران همتايى ندارد. سايه در سايه بهره گيرى بجا و  بهنجار از ناب ترين و زلال ترين شاخه جريان غزل سبك عراقى، اين اقبال را يافته كه نيروى باليدن در كناردرختان برومند و تنومند غزل فارسى را به دست آورد.

مضامين گيرا و دلكش، تشبيهات و استعارات و صور خيال بديع، زبان روان و موزون و خوش تركيب و هم آهنگ با غزل از ويژگى هاى شعر سايه است شعر ابتهاج و نام سايه را هرگز نمى توان فراموش كرد.

دكتر شفيعى كدكنى كه گزينه اشعار او را با نام "آينه در آينه" جمع آورى كرده، درباره اش مى گويد: "كمتر حافظه فرهيخته اى است كه شعرى از روزگار ما به يادداشته باشد و در ميان ذخايرش نمونه هايى از شعر و غزل سايه نباشد."

اینک روزنه ای کوتاه به چند شعرش:

 

آخر دل است این

 دل چون توان بریدن ازو مشکل است این
 
آهن که نیست جان من آخر دل است این

 
من می شناسم این دل مجنون خویش را

 
پندش مگوی که بی حاصل است این

 
جز بند نیست چاره ی دیوانه و حکیم

پندش دهد هنوز ، عجب عاقل است این

گفتم طبیب این دل بیمار آمده ست

 
ای وای بر من و دل من ، قاتل است این

 
کنت چرا نهیم که بر خک پای یار

 
جانی نثار کردم و ناقابل است این

 
اشک مرا بدید و بخندید مدعی

 
عیبش مکن که از دل ما غافل است این
پندم دهد که سایه درین غم صبور باش

 
در بحر غرقه ام من و بر ساحل است این

 

همیشه در میان

 نامدگان و رفتگان ، از دو کرانه ی زمان
 
سوی تو می دوند ، هان ای تو همیشه در میان

 
در چمن تو می چرد آهوی دشت آسمان

 
گرد سر تو می پرد باز سپید کهکشان

هر چه به گرد خویشتن می نگرم درین چمن

اینه ی ضمیر من جز تو نمی دهد نشان

 
ای گل بوستان سرا از پس پرده ها در آ

 
بوی تو می کشد مرا وقت سحر به بوستان

 
ای که نهان نشسته ای باغ درون هسته ای

 
هسته فروشکسته ای کاین همه باغ شد روان

مست نیاز من شدی ، پرده ی ناز پس زدی
از دل خود بر آمدی ، آمدن تو شد جهان

آه که می زند برون ، از سر و سینه موج خون

 
من چه کنم که از درون دست تو می کشد کمان

پیش وجودت از عدم زنده و مرده را چه غم ؟
 کز نفس تو دم به دم می شنویم بوی جان

 
پیش تو ، جامه در برم نعره زند که بر درم

 
آمدمت که بنگرم گریه نمی دهد امان

 

 

+نوشته شده درجمعه سوم آبان 1387ساعت 16:49 توسط هدهد |

 
منبع اصلي كدهاي جاوااسكريپت
frees.blogfa.com