تبليغاتX
:: آرام جان ::  

بی تو یابن العسکری آرام جان گم کرده ایم



یادم میاد زمانی که فریدون مشیری از دنیا رفت ، روز نامه ای شعر زیر را به عنوان شعر ی چاپ نشده از ان مرحوم  ،چاپ کرد؛همیشه این شعر را خیلی دوست داشتم ، اما این با ر زمانی که سراغش رفتم تا بخوانمش ، بی اختیار دلم لرزید، آخه بهار این شعر عجیب آدم را یاد بهار واقعی دل ها  می اندازد  و آن  وقته که تمام  ستون ها ی بدنت بلرزه که نکنه تو. زمستان حضور بهار شده باشی!! مباد!! بهارم به انتظارت  نشسته ام و می خوانم:

سه ماه دست زمستان  دراز بود ، سه ماه

درخت ها نفشردند دست سردش را

سه ماه پرده ابر

چنان قلمرو خورشید را فرو پوشاند

که آفتاب از شرم

نشان نداد ، رخ سرد و رنگ  زردش را

زمین یخ زده در زیر تازیانه باد،سه ماه تاب آورد،

صبور ماند و نهان کرد داغ و دردش را

پرند نیلی هفت آسمان برفت از یاد

که ابر و دود بیندود لاجوردش را

سه ماه، دست زمستان دراز بود،سه ماه

*

در آن شبان سیاه

ولی خموش، نهان جوش، سخت کوش، مدام

به تنگنای زمان می تپید بی آرام

به زیر برف پراکنده در سراسر دشت

کنار برگ فرو خفته روی سبزه زرد

به زیر پنجه غارتگر زمستانی

لطافت نفسش می وزید پنهانی

بهار بود که بیدار بود و پا در راه.

*

بهار  بود که در انتظار فرصت بود

بهار پیک طراوت ، نوید  رحمت  بود

بهار بود که جان حیات  بخشش را

به ذره ذره اندام خاک می گسترد

بنفشه می آورد ،جوانه می پرورد.

*

هنوز دست بهار

زآستین به درستی به در نیامده بود

که دست های درختان به رقص بر می شد!

که رنگ و روی هوا باز و باز تر می شد

که بوی نرگس،چون بوی عشق ، بوی امید

به شهر می پیچید

دوباره چهره خورشید پرده در می شد

شکوفه می تابید ،ستاره می خندید

*

سه ماه دست زمستان دراز بود ،اینک

نگاه کن به طبیعت ، به آسمان ،به زمین

نگاه کن به ستایشگران فروردین:

*

نگاه کن به پرستو که سوی لانه بر باد رفته پر زده است

نگاه کن به درختان ، به بوته ها ، به چمن

جوانه های جوانی دوباره سر زده است

به آفتاب نگه کن ،شکفته و پیروز

چه نقش ها ی درخشان به بام ودر زده است

به شورو شادی مردم نگاه کن ، نوروز

_ شکوهمند ترین جشن قوم ایرانی _

دوباره در همه جا پرچم ظفر زده است.

+نوشته شده درپنجشنبه بیست و دوم فروردین 1387ساعت 11:33 توسط هدهد |

 
منبع اصلي كدهاي جاوااسكريپت
frees.blogfa.com