|
بی تو یابن العسکری آرام جان گم کرده ایم |
|
من عشّقَ فَعفَّ ثمَّ ماتَ ماتَ شهیدا بغضم بی اختیار ترکید؛ درسته که به نسبت خواندن خیلی از رمان ها کم تر اشک می ریختم ، اما باز هم دردناک بود و زیبا . دلم می خواست دوباره برگردم و از اول بخونمش . رمان "من او "که تمام شد کتاب را بستم و فقط چند دقیقه ناقابل گریستم؛برای کی درست نمی دونم !برای علی؟برای مهتاب؟مریم؟باب جون؟یا شاید هم کریم؟ اما هر چی بود فرقی نداشت مهم این بود که یک بار دیگه از خواندن رمانی لذت بردم! حالا بماند که به علت تحریم خواندن رمان این دفعه جرات نداشتم بیشتر ابراز احساسات بکنم!آخه راستش اخیراً که داشتم "کلیدر" را می خوندم چون با خواندن یازدهمین جلدش یک جعبه(شما باور نکنید!!!)دستمال کاغذی حرام کردم ،دیگه ممنوع المطالعه لرّمان(عجب کلمه ای !عجب فارسی را پاس داریمی!) شدم!! اما چه کیفی داره قطع تحریم به شرطها و شروطها! از کجا به کجا رسید! من فقط می خواستم درباره جمله ای که در مطلع نوشتم بگویم و بنویسم اما...! یا علی مددی! |
آرام جان
پست الکترونيک آرشيو وبلاگ
حجاب در آیینه بهاییت آرشيو پيوندهاي روزانه
دی 1387 آبان 1387 شهریور 1387 مرداد 1387 تیر 1387 خرداد 1387 اردیبهشت 1387 فروردین 1387 اسفند 1386 بهمن 1386 دی 1386 آذر 1386 آبان 1386 مهر 1386 شهریور 1386 مرداد 1386 تیر 1386 خرداد 1386
حدیث روز
باغ صد خاطره با مدعی مگویید اسرار عشق و مستی محبوب من کجایی...؟ قاصدک های ظهور سخن این است که ما بی تو نخواهیم حیات خیمه سبز عاشقان علی(ع) دولت عاشقی! سلام علی آل یاسین مصائب بی بی دو عالم علیها السلام گل نگار اذا ضاق لها صدری نگار جان نقطه سر خط ساحل افتاده وقایع اتفاقیه! نگاهی نو
monesam khoda
پشتيباني
|