تبليغاتX
:: آرام جان ::  

بی تو یابن العسکری آرام جان گم کرده ایم



من عشّقَ فَعفَّ ثمَّ ماتَ ماتَ شهیدا

بغضم بی اختیار ترکید؛

درسته که به نسبت خواندن خیلی از رمان ها کم تر اشک می ریختم ، اما باز هم دردناک بود و زیبا .

دلم می خواست دوباره برگردم و از اول بخونمش .

رمان "من او "که تمام  شد کتاب را بستم و فقط چند دقیقه ناقابل گریستم؛برای کی درست نمی دونم !برای علی؟برای مهتاب؟مریم؟باب جون؟یا شاید هم کریم؟

اما هر چی بود فرقی نداشت مهم این بود که یک بار دیگه از خواندن رمانی لذت بردم!

حالا بماند که  به علت تحریم خواندن رمان این دفعه جرات نداشتم بیشتر ابراز احساسات بکنم!آخه راستش اخیراً که داشتم "کلیدر" را می خوندم چون با خواندن یازدهمین جلدش یک جعبه(شما باور نکنید!!!)دستمال کاغذی حرام کردم ،دیگه ممنوع المطالعه لرّمان(عجب کلمه ای !عجب فارسی را پاس داریمی!) شدم!!

اما چه کیفی داره قطع تحریم به شرطها و شروطها!

از کجا به کجا رسید! من فقط می خواستم درباره جمله ای که در مطلع نوشتم بگویم و بنویسم اما...!

یا علی مددی!

+نوشته شده درپنجشنبه بیست و سوم اسفند 1386ساعت 23:52 توسط هدهد |

 
منبع اصلي كدهاي جاوااسكريپت
frees.blogfa.com